جمعه 28 مهر 1396

دائی عزیزم

   نوشته شده توسط: آق محسن موسوی    

سه تا از دائی هام رو دیده بودم .همه اشان

خوب بودند اما دائی کوچکم که حداقل 16 سال

از من بزرگتر است چیز دیگری بود. در سالهای

47 تا 55 خانه دائی ام بیسیم نجف آباد پشت

پرک بیسیم و یا پارک ولیعهد بود .یک خانه

حدود 50 متر که دوتا اطاق پائین داشت و

دوتا اطاق بالا.دائی با 5 فرزندش در پائین بودند

و خاله ام با 4فرزندش طبقه بالا زندگی میکردند

.در زمان جوانی انسان زیاد متوجه این مسائل

نیست یا حداقل ما نبودیم یادش بخیر پنج شنبه ها

و از سال 53 به بعد چهار شنبه ها بعد از ظهر

میرفتیم خانه دائی یکی از پسر خاله ها از سلسبیل

می آمد و یکی هم از خیابان جمهوری و یکی هم از

طبقه بالا. بازی (حکم) بود و همه سیگاری بودیم

ناگفته نماند مادر بزرگ پیرم هم در طبقه پائین با

دائی زندگی میکرد او هم سیگاری بود .چهار شنبه

بعد از ظهر شروع میکردیم و یکسره تا غروب جمعه

حکم بازی میکردیم .اصلا یادم نیست زیر سیگارها را

کی خالی میکرد و یا شما ونهار را چه کسی درست میکرد

و یا آیا ما درست وحسابی عذا میخوردیم یا نه

خاطراتی بود از گذشته که برای من چندانهم دور نیست

دائی کوچک زنده است اما دیگر کسی را نمی شناسد

وهمچنان سیگار میکشد در حالیکه من حدود 24 سال

 پیش سیگار را ترک کردم.خدا رخمت کند زن دائی ام را

که زنی بسیار ساده و بی ادعا بود . خدا در این شب رحمت

اموات همه را بیامرزد




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر